بستن تبلیغات

امید و آرزوی مامانی و بابایی

امید و آرزوی مامانی و بابایی

و ان يكاد

خداوندا دختر عزیزم را فقط به تو میسپارم پروردگارم .خدایا در تمام طول زندگی نگهدارش باش تو بودی که هدیه زیبایت را بمن سپردی کمکم کن به خوبی ازاو نگهداری کنم و شرمنده تو نباشم .

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 19 مهر 1391 ] [ 12:53 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
امید گلمون

امید

بالاخره خاله فرزانه هم نی نی دار شده یه پسر نا ز خیلییییی کوچولو به اسم امید ما هنوز ندیدیمش ان شالله عید

یکم این مطلب رو دیر گذاشتم تا عکس امید جونم به دستم برسه خاله جون این عکس رو برامون ایمیل کرد قربونش برم الهی هزار ساله شی خاله جون 

اینجا آقا امید یک ماهو چند روزه بوده



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 21 اسفند 1392 ] [ 11:32 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
محرم 92 با تاخیر

نیایش

امسال ایام محرم برام یه جور دیگه بود چون ماشالله بزرگ شدی و همه جا کنارمی امسال خییلی جاهایی که قبلا بخاطر کوچولو بودنت نمیتونستم برم با هم رفتیم

نیایش

نیایش وآرتین روز تاسو عا خونه بابابزرگ

 

نیایش

 

نیایش

یکی از این گوسفندا نذر شما بود و یکی هم نذر هر ساله بابابزرگ

نیایش

خونه مامان بزرگ قبل از شروع مراسم عزاداری

نیایش

ا 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 28 بهمن 1392 ] [ 11:50 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
عکسهای سه ماه گذشته

نیایش

یه روز سرد پاییزی رفتیم ویلای خاله سیمین و یه آش خوشمزه خاله پز که خیلی تو سرما میچسبید رو خوردیم

 

نیایش

قرار بود دو تایی برید آتلیه وااای یه سره ژست میگرفتید

 

نیایش

 

 نیایش و حلما

نیایش

 

 

نیایشنیایش

 رفتیم  یه مهد که کمی با بچه ها بازی کنید چون هوا سرد شده بود و پارک نمیشد ببریمتون

 

نیایش

 

 

نیایش

 عید غدیر خونه مامان بزرگ

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 15:00 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
سه ماه گذشته

 

 سه ماه گذشت  اما برام خیلی طولانی گذشت  کارو مشغله ام زیاد بود  بدترین اتفاق تو این سه ماه بستری شدنت تو بیمارستان بود  یه روز با حلما تو خونه بازی میکردید که نمیدونم چطور شد چیکار کردید که این اتفاق وحشتناک افتاد و پرده گوشت پاره شد اونقدر اون روزها بد بود که نمیخوام ازش بنویسم اما هیچ وقت اون لحظه ها تو روز 21 آذر از یادم نمیره  میگذرم

اما روزهای خوب بزرگ شدنت بهترین روزهای این سه ماه بود عزیزم خانم شدی دیگه بزرگ شدی بعضی حرفها و کارات برام خیلی عجیبه حرفهای  بزرگتر از سنت گاهی اوقات خیلی میخندونتمون و گاهی هم از تعجب  ....

چند تا عکس از این روزها رو تو پست بعد میزارم

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ 14:35 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
جملات مخصوص خودت

وااااای از دست این  جملاتت دلم غش میره واسه حرف زدنت 

وقتی یه چیزی میخوایی و باهاش مخالفت میشه اینقدر ناز میگی من گناه دارم  نی نی ام  یا تو گریت میگی تو رو خدا  خدایا کمکم کن  اون موقع دیگه دویونم میکنی

یا هر وقت برات شهر میخونم تو هم میخوایی بخونی میگی بخونم اگه بگم آره اونقدر کیف میکنی مژه اگه بگم نه یه جور نگام  میکنی بعد میگی نخونم  سرتو میندازی پایین مثلا ناراحت میشی  اونقدر لحنتو دوست دارم بغل

همش میگه من تولد خیلی دوست دارم عاشقشم

بیشتر از اون عاشق عروسیو آراهشو (آرایش) لوژ(رژ) هستی

هرروز با ذوق تمام میگی امروز بریم لوژ بزنیم آراهش کنیم تلبد بگیریم نای کنیم ممونا بیان دس بزنیم تشویق

اگه کسی خوراکی بهت تعرف کنه که خونه داشته باشیمش  نمیگیری میگی نههههه ما خونمون داریم ماچ

همش دنبال شباهت ها هستی یه چیزی که شبیه باشه زود میگی مثل من یا مثل تو مخصوصا تو لباس

عاشق گفتن کلمات سختی مثل کوکاکولا  =کوکاکولا

یا قسطنتنیه که میگی قسطنیه

هنوز آشپزخونه آشمقه است

روسری هم هنوز شوتری

چند تا شعر بلدی  مثل یه توپ دارم    تپلویم تپلو     چیه صدای حیوونا  وو البته یه دختر دارم شا نداره

کتابهای شعرتو که میخونم ادامشو بلدی

اینجا هم داری برام تا ده میشماری فقط هفت رو جا میندازی بعد از ده میگی نیشخند

نیایش

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 12:16 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
بابا بزرگ ولی

بابابزرگ چند وقته کمر درد داشت و خیلی اذیت میشد بعد از کلی سختی بالاخره دکتر بهش وقت عمل جراحی داد خیلی نگرانش بودیم و خدا رو شکر عملش هم با موفقیت انجام شد و حالا چند روزه که خونه ماست و شما روزها خونه میمونی  و خوشحالی که خونمون دیگه خلوت نیست و حوصلت سر نمیره آرتین هم پیشته و کلی بازی میکنید

تنها اتفاق بد اینه که یه ماه پیش دستت لای در خونمون موند و متاسفانه ناخن انگشت کوچولوت افتاد این بدترین اتفاقی که تا حالا برات افتاده

 

ان شالله خدا همه پدر بزرگ و مادر بزرگ ها رو سالم و سلامت بداره  آمین



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 11:38 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
بای بای پوشک

نیایشم دیگه پوشکی نیستی بغل

دقیقا روز عید قربان دخترم  خاااااانم شد چشمک

مامان سه روز تعطیلی داشت با هم شروع کردیم شب قبلش کلی باهات صحبت کردم و همه چیزو بهت توضیح دادم خیلی خوب گوش میکردی و میگفتی باشه قلبقلبقلب

 از اول صبح هم شروع کردیم واقعیتش خییییییییلی استرس داشتم و فکر میکردم نمی تونم  ضمن اینکه مامان بزرگ هم نبود و رفته بود مسافرت  و من میخواستم خودم رو هم امتحان بکنم که میتونم یا نه

باورم نمیشد اینقدر خوب باهام همکاری کنی  با کمترین اشتباه ظرف سه روز کاملا پوشک رو گذاشتی کنار  البته به اصرار موکد باباجون شبها پوشکت میکنم اما  شما تو پوشک دیگه کاری انجام نمیدی

حدود ساعت پنج صبح بیدارم میکنی میگی مامان جیش دارم  اگه بگم پوشک داری مامان 

میگی نههههههههههه میریزه هااااااااخنده

فکر نمیکردم از شیر گرفتن و از پوشک گرفتنت اینقدر راحت باشه تشویقماچ

 نیایش

اول از همه از مجله شهرزاد باید تشکر کنم چون از مطلبی که درباره از پوشک گرفتن در سه روزش خییییلی استفاده کردم  و بعد هم از دوستان نی نی سایتی که  تجربه هاشون رو به اشتراک گذاشته بودند



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 11:24 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
اولین چادرت

دخترکم اونقدر علاقه به روسری و شال و چادر داری  که همیشه یه روسری یا چادر بزرگتر از خودتت رو دورت پیچیده بودی و بازی میکردی  ما مان بزرگ هم از ترس اینکه به خودت صدمه نزنی یه چادر کوچولو برات دوخت خیلی ذوق کرده بودی که مال خودته و کسی ازت نمیگیره همش سرت میکنی و باهاش نماز میخونی  امید وارم یه دختر با ایمان بشی و همیشه نمازتو بخونی ماچ

بعضی اوقات هم  اصرار میکنی که باید باهاش برم بیرون سوال

اینجا هم میخواستیم بریم پارک و شما آماده شده بودی بغل

 

نیایش

 

اما بعد راضی شدی که نیاریش

 

نیایش

 

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 23 مهر 1392 ] [ 9:58 ] [ مامان ریحانه ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد